یادداشتی بر دو فیلم راجر و من و خواهر هلن

 

بهاران خجسته باد . . . !

محمد سعید محصصی

       بهار امسال با برنامه های مستند چهار ، تلویزیون ما چهره ی تازه ای از سینمای مستند امروز را به دوستداران این سینما عرضه کرد . محمد حمیدی مقدم که در یک دهه ی اخیر کارهای زیادی برای عرضه ی سینمای متفاوت در شبکه های مختلف سیما انجام داده ، مدت چند ماه است که با مستند چهار تلاش سازنده ای کرده برای به عرصه ی نقد کشیدن آثار برتر مستند جهان . حمیدی مقدم عاشق سینماست ، این را می توان از شور و شوق او برای نوآوری بیشتر دریافت. هر چند برخی حرکات در کارگردانی و تدوین صحنه هایی را که خودش رو به دوربین حرف می زند را دوست ندارم ( چرا که به ناگاه و بی دلیل ناگاه از کلوزآپ به لانگ شات و برعکس می رود ) اما در هر حال نوآوری هاش در مثلاً انتخاب چشم انداز ماسوله به عنوان پس زمینه ی مکان حرف های رو به دوربین ، حس و حال نویی به کارش می دهد ، نشانه ای از یک بلوغ تکنیکی .  در ایام نوروز ظاهراً این تلاش خیلی مضاعف بوده ، هرچند به خاطر مهمانداری و باقی قضایا خیلی از برنامه ها را ازدست دادم ؛ اما چنان که پیداست وضع خیلی خوب بوده است ، چون تنها در دوشب دو مستند مهم را پشت سر هم دیدم : راجر و من و خواهر هلن . واقعاً مبارک است. باید جشن بگیریم ، جدی می گویم . بهترین جشن هم در سایت پیک مستند این است که آن را انعکاس شایسته ای بدهیم ، یعنی نه تنها در پیک مستند که در هر جایی که می شود . حالا هم مطالبی را درباره ی این دو فیلم برای دوستان اهل سایت می نویسم :

      راجر و من

        این فیلم را ظاهراً مایکل مور چند سالی پیش از بولینگ برای کلمباین ساخته است ، اما به گفته ی گوینده ی برنامه ی مستند چهار از ارزش های زیبایی شناختی بیشتری برخوردار بوده است . اما با این فیلم موافق نبودم ، احساس می کنم هر فیلم تازه ای از مور می بینم ، یک گام از او دورتر می شوم . فارنهایت 11/9 یک گام به عقب بود ، تبدیل شده بود به یک کار تبلیغاتی ساده برای حزب دمکرات ؛ راجر و من ــ با این که قبل از بولینگ . . . هم ساخته شده بوده ــ به هر حال یک فیلم بی رمق درباره ی یک موضوع بسیار حساس بود . این فیلم که با بودجه ی حمایتی بسیاری سازمان های کمک رسان و پشتیبان تهیه ی فیلم مستند ساخته شده ؛ قرار بوده پژوهشی آزاد باشد درباره ی یک اتفاق در یکی از مهم ترین صنایع خودروسازی آمریکا یعنی جنرال موتورز کمپانی ، که با تعطیلی شعباتی از آن در مولد این کمپانی در شهر فلینت، هزاران نفر از کارگران اخراج می شوند و آواره ی خیابان ها و شهرهای دیگر و . . . الخ . اما آن چیزی که آدم در چنین فیلمی انتظار دارد ، نه یک گزارش ساده و بر اثر احیاناً گیج زدن کارگردان شلوغ و آشفته از وضعیت ؛ که نزدیک شدن به موضوع به نحوی است که اصلاً سرنوشت کارگران بشود دغدغه ی کلی ما از وضعیت کارگران به عنوان یک کل ــ چه این وضعیت تا چند سال دیگر برای کارگران کشور ما هم پیش خواهد آمد و شاید در بخش هایی مثلاً صنایع نساجی کشور، وضعیت پیش آمده مشابه وضعیت کارگران جی ام بود . برای این کار شمای بیننده باید با موقعیت های انسانی موجود در فیلم ارتباط کافی برقرار کنید ، چیزی که در فیلم به ندرت و در منظرهایی محدود و یا نا به جا ، به وجود می آید . اصلی ترین عامل ارتباطی خود آقای مایکل مور است که مسئله ی شخصی او برای مصاحبه با آقای راجر اسمیت ــ مدیر عامل جی ام یا جنرال موتورز ــ گره اساسی فیلم می شود و ما تا دقیقه ای پیش از پایان فیلم نمی توانیم جناب اسمیت را روبروی دوربین مور ببینیم ، و از بخت بد ما یا کارگردان ، وقتی هم که او بالاخره جلوی دوربین « شکار » می شود ، آقای کارگردان چیزی ندارد که بگوید و خیلی به سادگی توسط آقای اسمیت سرکارگذاشته می شود . نمی دانم این آقای مور چه گونه خبرنگاری بوده که در یک مصاحبه ی نه چندان مشکل با سخنگور جی ام ، سئوال هایی احمقانه می پرسد مثل این که ایجاد کارخانه برای ایجاد شغل برای مردم بوده و او هم در جواب بگوید که نه ، ما فقط به دنبال کاسبی هستیم و کسب سود و . . . الخ . و حتی مور نتوانسته از او بپرسد پس تکلیف مسئولیت های اجتماعی یک شرکت اقتصادی چه می شود ؟ اما این آقای مور که ظاهراً چپ هم هست اعتراضش به جی ام بر سر چیست ؟ نمی دانیم ، اصلاً مثل این که مور به پایان یافتن دوران خوش سلطه ی جی ام بر حیات اقتصادی آمریکا اعتراض دارد ، به دوران برادری اتحادیه های کارگری و سرمایه داران ؟ و . . . الخ .

        خواهر هلن

      این فیلم را سه شنبه شب هفتم فروردین دیدم و چه قدر با آن به اصطلاح بچه های امروز حال کردم ــ خودمان هم این اصطلاح ها را به کار می بریم البته ! خواهرهلن را دو کارگردان به نام راب فروچمن و ربکا کامیسا ساخته اند . تدوین آن با جاناتان اوپنهایم بوده و دو تن ازسه   تصویربرداراین کار همین کارگردان ها بوده اند که تهیه کننده ی کار هم بوده اند و در سال 2001 بر روی پرده ی سینما ها رفته است . فیلم تا حدی مرا یاد روزهای بی تقویم مهرداد اسکویی انداخت ــ چه تا حدی هم مسئله و هم فضای زندگی آدم های فیلم ها به هم شبیه بود . اما خوهر هلن فیلم به مراتب مهم تری هست .  زحمتی که برای کار کشیده شده و اثری که فیلم بر بیننده می گذارد و اصلاً زندگی کردن کارگردان با موضوع و حضور لحظه یی و فیزیکی  اکیپ سازنده ی فیلم در مکان روی دادن ماجرا و در نتیجه شریک شدن بیننده در همه ی حس و حال شخصیت های فیلم و بیش از همه خود خواهر هلن ، مزایایی است که به این راحتی حاصل نمی شود . نمی خواهم کار اسکویی را بی قدر کنم ، اما اگر او 18 روز در کانون اصلاح و تربیت تصویر برداری کرد ، چنان که از خواهر هلن پیداست ، گروه سازنده حداقل یک سال و شاید دو سه سالی با موضوع و در لحظه زندگی کرده اند و به مقدسیان موضوع زیسته شان شده است . مثلاً در مصاحبه هایی که شخص خواهرهلن با دوربین حرف می زند ، معلوم است که این مصاحبه بعد از یک کنتاکت سخت ِ خواهر هلن با یکی از شفاجویان مرکز مددکاری او ، صورت گرفته و به اصطلاح بالبداهه بوده است ، نه این که قبلاً و بعدها ضبط شده باشد ــ چه حتی لحن او درهر مصاحبه با بعدی فرق می کند . حضور لحظه یی دوربین در تمام ماجراها  آدم را به فکر می اندازد که نکند همه ی این ها بازی شده است و نه این که واقعاً مستند باشد ــ چیزی مثل گزارش کیارستمی مثلاً ــ  اما بعید به نظر می رسد و اگر چنین باشد یک آبروریزی تمام عیار است . بگذریم . اما فیلم در میان انبوهی از رویدادهای غیرمنتظره ی جورواجور ، همه را با هم پیش می برد و به اصطلاح سررشته از دست کارگردان و تدوین گر درنمی رود و این در یک مستند چیزی است در حد یک شاهکار . ما به این ترتیب با همه ی شخصیت های فیلم همراه می شویم و زندگی آن ها می شود دغدغه ی ما و با همه ی آن هااحساس نزدیکی می کنیم و برای آن ها دل می سوزانیم و یا از دست شان عصبانی می شویم و . . . الخ . نکته ی جالب در این فیلم این است که خواهر هلن خودش یک زخم خورده ی اعتیاد بوده و هم چنین شوهرش و پسر ازدست رفته اش ؛ با این تفاوت که خودش بر اثر یک بحران و یا شوک روحی ــ اخلاقی بیدار شده و باقی قضایا . این که  فیلم  به یک اندازه افراد را با همه ی خوب و بدشان نشان می دهد و هیچ کس سیاه و سفید دیده نمی شود ، شاید بزرگ ترین مزیت فیلم باشد و برای همین است که این قدر با شخصیت های فیلم نزدیک می شویم ، زیرا آن ها را آدم هایی از جنس خودمان می یابیم و . . .الخ . و زمانی که خواهر هلن براثر نارسایی مغزی به بیمارستان برده می شود و کمی بعد می میرد ان قدر متأثر می شویم که گویی خواهر خود ما مرده است و ازهمه جالب تر این که بعد از مرگ او این خود مددجویان اند که می خواهند چراغ آن مرکز روشن بماند و برای این امر تلاش می کنند و همین نیاز و همکاری هاست که بقای آن جا را تضمین می کند . و باز هم باید آفرین گفت به این حضور واقعاً قلبی مستند در ساختن این فیلم .

 

 برگشت به صفحه اصلی ...